تبليغاتX
روح الله
اعزام - خاطره ای زیبا از حاج حسین خرازی

 

مرد که رنگ نارنجي حنا ميان ريشهاي کوتاه سفيد ومشکي اش ديده مي شد، شب کلاه ابريشمي سياهش را برداشت ودستمال چهارخانه سفيد وآبي اش رامحکم روي سر وگردن عرق کرده اش کشيد واز روي شانه راست جوان، به نفر بعد نگاه کرد وگفت:« شما اخوي.»

اما جوان که بلند قد بود، با صورت مهتابي وموهاي روشن خرمايي رنگ، کنار نرفت. کج ايستاد وگفت:« جواب مرا نداديد، حاج آقا.»

مرد گفت :« جواب ندارد، اينجا که مغازه نيست لباسهايش نمره داشته باشد. اصلا شما لباس گرفتي که بروي جنگ، خلعت دامادي که نخواستي؟»

آنکه پشت سر ايستاده بود، با خنده گفت:« خلعت شهادت، ان شاالله!»

جوان با دلخوري برگشت وبه او خيره شد. دوباره به پيرمرد گفت:« من با اينها نمي روم.»

ودست هايش را با آستينهاي آويزان بالا آورد. مرد بي حوصله گفت: « برو ببين مي تواني با کسي عوض کني يا نه، اين تنها راه چاره است. نفر بعد …»

جوان به ناچار کنار رفت وآن سو تر ايستاد. دوباره به خودش نگاه کرد وبه شلوار که خيلي کوتاه بود. پيراهن که بلند بود وبي اندازه گشاد، بدون دکمه آخر وآستين هايي که انگار تا زانو مي رسيد. دو نفري که در صف پشت سرش بودند، حالا لباس گرفته بودند ومتلک گويان وخندان، پيراهن هاي نظامي دست دوم را مي پوشيدند. کنارش ايستادند. يکي شان که بزرگتر بود، جلو آمد وبا سخني از سر همدردي گفت:«حالا زياد هم بد نيست.»

دومي که کم سن وسال تر بود، ادامه داد: « شايد شانس آوردي ويک ترکش با سليقه پاهايت را کوتاه کرد وشلوار اندازه ات شد، خدا را چه ديدي!»

همان جا ايستاد وبا بلا تکليفي در محوطه چشم گرداند: صف لباس شخصي ها جلوي پنجره اتاقي که لباس وپوتين مي دادند، خاکي پوش هايي که گروه گروه اينجا وآنجا ايستاده بودند، حرف مي زدند وباآسودگي مي خنديدند. پدرها ومادرهايي که طاقت نياورده بودند وحالا با جعبه اي گز يا شيريني دنبال فرزندشان مي گشتند، وصداي آهنگران که همه محوطه را پر کرده بود:« بنما سلاحت امتحان، آماده باش، آماده باش»

آن طرف محوطه، کنار سکوي کوتاهي، ديگ بزرگ شربت سرخ رنگ با تکه هاي بزرگ يخ به چشم مي خورد؛ سيني پر از ليوانهاي جورواجور کنارش وپيرمردي با موهاي کوتاه وريشهاي بلند وسفيد که با ملاقه بزرگي ليوانها راپر مي کرد. رو برگرداند. دونفر با بغلي پر از پرچم از ساختمان بيرون آمدند. پرچمها رنگارنگ بودند وهمه مرتب پيچيده شده دور چوبهاي کلفتشان. چند نفر جلو رفتند ، پرچمها را گرفتند وميان ديگران قسمت کردند. جوان فکر کرد برود ويکي ازآنها را بردارد اما منصرف شد. پرچم او را ميان ديگران مشخص مي کرد، آن هم با اين لباسها.

صداي سرودي تند وپر از ضربه هاي سنگين طبل با صداي آهنگران قاطي شد. جوان رو به صدا چرخيد. تويوتاي نظامي، با دو بلندگوي بزرگ روي سقف، وارد شد اما ازدحام جلوي در مانع ورودش بود. از آن سوي تويوتا، از راه باريک ميان ماشين ودر، دوچرخه سواري به سختي وارد شد. جواني بيست وپنج شش ساله با موهاي تيره کوتاه وصورتي لاغر وپيراهن آبي کمرنگ. چند نفر متوجه اش شدند ودوره اش کردند. جوان انديشيد: لابد براي خداحافظي آمده، اگر اعزامي بود، دوچرخه نمي آورد.

دوچرخه سوار، صحبت کنان وخندان پايين پريد، دوچرخه را به ديوار تکيه داد وبه سوي ساختمان رفت.

راه کم کم باز شد وماشين با دو بلندگوي بزرگ روشنش وارد محوطه شد. آهنگ تند سرود همه جا را پر کرد. دو نفري که کنار جوان ايستاده بودند، از ميان هياهوي بلندگو، رو به راننده تويوتا که حالا داشت نزديک آنها پارک مي کرد، با فرياد وحرکات تند دست وصورت مي گفتند که صداي نوارش را کم کند.

ماشين ترمز کرد وسرانجام با خاموش شدن بلندگو ها صداي آهنگران ناگهان در محوطه پر گرفت:«اين همه لشکر آمده، عاشق ديدار حسين …»

يکي از آن دو، رو به جوان گفت :«شما فرمانده لشکر را مي شناسيد.»

ـ نه چطور؟

ـ ازآن جلو مي گفتند آمده اينجا،،گفتم اگر مي شناسيد، به ما هم نشان بدهيد.

سه نفر از تويوتا پياده شدند. راننده لباس پلنگي پوشيده بود ودو نفر ديگر لباس فرم، يکدست سبز وشلوارهاي کتر کرده مرتب روي پوتينها وچفييه سفيد با چهار خانه هاي ريز مشکي دورگردن. جوان با اشتياق به آنها نگاه کرد که در کنار هم به سوي ساختمان مي رفتند.

جوان همان جا کنار ديوار نشست وبه رو به رو نگاه کرد. عاقله مردي، منقل پراز زغال را به شدت باد مي زد. چند نفر، پرچمهاي لوله شده را باز مي کردند، پدر ومادرهايي اينجا وآنجا دست در گردن فرزندان، با آنها خداحافظي مي کردند وچند نفر عکس مي گرفتند. اگر به خاطر بگو مگويش با مسؤول تقسيم لباسها نبود واين آستينهاي بلند وشلوار کوتاه، از تک تک اين صحنه ها چقدر به هيجان مي آمد.

جلوي ساختمان ناگهان شلوغ شد. در ميان هياهو، صداي صلوات پر گرفت. جمعيت انگار موج برداشت. دو نفر کنار او گردن کشيدند. يکي شان رو به او گفت: « گمان کنم خودش باشد، اگر مي خواهي برادر خرازي را ببيني، بدو.»

جوان کنجکاو شد. برخاست وخاک شلوارش را تکاند.با دقت به رو به رو چشم دوخت. جلو رفت. کنار در، نزديک منقل بزرگ پر از زغال ايستاد. دوچرخه حالا زير پا افتاده بود. جوان آبي پوش از راهي که جمعيت برايش باز کرده بودند، جلو آمد ودر آن ازدحام، با چشم کناره ديوار را کاويد.دوچرخه را ديد که روي زمين افتاده. جلو رفت وبه کسي که روي آن ايستاده بود، چيزي گفت. او که از حرکات صورت ودستش معلوم بود عذرخواهي مي کند، خم شد ودوچرخه را بلند کرد. زنجير از دور چرخ بيرون آمده بود. همان که دوچرخه را از زمين برداشته بود، خم شد تا زنجير را جا بيندازد. جوان با اشاره دست مانعش شد. خودش نشست وزنجير را جا انداخت، بعد فرمان را گرفت وراه افتاد. صحبت کنان از ميان جمعيت گذشت. کنار سعيد که رسيد،عاقله مرد تند تند چند مشت پر اسفند روي آتش شعله ور ريخت وبا صداي بلند دورگه اش فرياد زد:« سلامتي فرمانده رشيد اسلام صلوات …»

دوچرخه سوار از دروازه که گذشت، سوار شد وحرکت کرد.جوان حس کرد به دنبال او کشيده مي شود. واو قبل از آنکه دور شود، برگشت. فرمان را رها کرد دست تکان داد ورفت. دل جوان فشرده شد. احساس کرد اين حرکت آخر مال او بوده است؛ فقط براي او. هرچند خيلي هاي ديگر ، در پاسخ دوچرخه سوار دست تکان داده باشند ولبخند زده باشند …

ازپياده رو گذشت وکنار خيابان ايستاد وبه او نگاه کرد، با پيراهن نخي آبي رنگ که انگار روي شانه ها از شستن يا آفتاب کم رنگ ترشده بود.شلوار مخمل کبريتي تيره، دوچرخه قديمي با بدنه نايلون پيچي شده سرخ وآبي وکتاني هاي چيني تخت سبز.

جوان برگشت ،کنار در خم شد و پاچه گشاد شلوار را دور ساق پا پيچاند وجوراب سياه را روي آن کشيد. بعد آستين ها را سه بارتا زد و چين هايش را روي مچ مرتب کرد.

پايين پيراهن را داخل شلوار گذاشت و کمربندش را سفت ترکشيد.نگاهي به سرتاپاي خود انداخت و به سوي گوشه حياط راه افتاد. بزرگترين ليوان پلاستيکي را که سفيد بود و دسته دار، ازوسط سيني مسي برداشت و به سوي پيرمرد دراز کرد وبا رضايت ، به سرخي درخشان شربت نگاه کرد که ملاقه فلزي به ليوانش مي ريخت و صداي شبيه يک خنده طولاني داشت .


 

نوشته شده توسط سعید در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 23:10 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

شهید افضل افراد است حضرت امام (ره)

تا حالا شده خودتون رو با شهدا بسنجید ؟ من سعی می کنم شبانه روز این کار رو انجام بدم نمیگم خیلی موفقم اما همه ی تلاشم رو می کنم .این نصیحت شهید خرازی رو بهش توجه کنید حتما کمکتون می کنه :

خیلی مهمه


 

نوشته شده توسط سعید در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 0:3 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

آجر های سه سانتی یا ترکش خورده ؟ بخش اول

به نام خدا

در خبر ها بود که کار بازسازی مسجد جامع خرمشهر به پایان رسیده . این رو که شنیدم محکم زدم توی سرم .یکی از بچه های مسجد خرمشهر می گفت مجبور شدیم حتی درب مسجد رو ببریم خونه ی یکی از بچه ها تا به بهانه بازسازی نزنند داغونش کنند. آجر های مسجد خرمشهر ترکش خورده اش زیباست و ترکش خورده نفوذ در دل ها دارد . از قدیم گفته اند دود از کنده بلند میشه !

شما چگونه میخوای صحنه ی جنگ خونین خرمشهر رو توی ذهن جوان امروزی ترسیم کنی وقتی که تمام تانک های موجود در جاده اهواز- خرمشهر رو فروختی به شرکت فولاد اهواز آن هم به قیمت هر کیلو ۱۵ قران ؟؟؟؟؟! چگونه است که میخوای در ذهن پسر جوان امروز یا دختر دانشجو این مسئله رو نهادینه کنی که پسرم - دخترم ما در زمان فتح خرمشهر تنها در یک روز ۳۰۰ تانک عراقی رو روی این جاده منهدم کردیم؟ داستان جایی زیبا میشه که جوان از تو می پرسد حاج آقا میشه یکی از تانک ها رو بهم نشون بدی؟ اون زمان است که باید بهش بگی عزیزم بازسازی کردیم براتون ! بیابون رو پاک کردیم براتون ! شما میتونی توی ذهنت مجسم کنی !!!

این داستان ادامه دارد - یک ادامه ی دردناک


 

نوشته شده توسط سعید در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 22:35 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

سری جدید خاطرات سرداران شهید

بسمه تعالی

با سلام خدمت امام زمان (عج) و روح بلند امام راحل و شهدای جنگ تحمیلی و شما برادران و خواهران گرامی . از این پس سری جدیدی از خاطرات سرداران شهید را در نظر گرفتیم که برای علاقه مندان در وبلاگ قرار بدهیم. نظر ما این است که این داستان ها را از دست ندهید ! با نظرات شما هرچه بهتر یاد و امام و شهدا را زنده خواهیم کرد . ان شا الله

فرودگاه

هواپيماي باري ساده بود؛ بدون صندلي يا هيچ چيز ديگري براي نشستن. برزنتي تيره وکثيف را سرتاسر پهن کرده بودند وحالا دور تادور نشسته بودند وتکيه داده بودند به بدنه فلزي هواپيما که پوشش داخلي نداشت وفلز بود، وسيمها وپيچهايي که درهم تپيده بودند.

اول که سوار شدند، با ديدن هواپيما کلي خنديده بودند. متلک گفته وشوخي کرده بودند اما حالا هيچ کس حرفي نمي زند. صداي موتور چنان بلند بود که هر صداي ديگري را خفه مي کرد. با اين همه، جواني که بيست ويکي دو ساله مي نمود، تکيه داده بود به ساک وپشت سرش را چسبانده بود به بدنه هواپيما وپايش را از ميان وسايل درهم ريخته، دراز کرده بود وچشمهايش را بسته بود.

يک نفر پوشش زرد يک بسته بيسکويت را باز کرد، دو تا برداشت وبسته را به بغل دستي اش دا وبا اشاره تعارف کرد وخواست تا آن را دست به دست کند. آن که کنار دست جوان نشسته بود، يکي برداشت وبسته را مقابل جوان گرفت وبا پشت همان دست، آرام به بازويش زد. اما او چشم باز نکرد، مرد که موهايش بيشتر سفيد بود تا خاکستري، لبخندي زد وپيش خودش گفت:«اي ي جوان!»

همان وقت هواپيما چنان که در چاله اي افتاده باشد، پايين رفت. ته دل همه خالي شد. لحظه اي بعد، دوباره اوج گرفتند وبار ديگر پايين آمدند.چند نفر بلند شدند واز پنجره بيرون را نگاه کردند وبا اشاره دست ولبخندي از سر آسودگي، به ديگران خبر دادند که رسيده اند.

ارتفاع هواپيما کمتر وکمتر شد. بعضي ها که خسته تر بودند وبي صبرتر، باقي مانده تخمه ها، ميوه ها وخوراکي هايشان را در ساکها جا دادند وبند اسلحه ها راروي شانه انداختند، رو به در ايستادند وآماده بيرون رفتن شدند.

هواپيما به زمين نزديک شد. حالا درختها، ساختمانها وآدمها معلوم بودند ونزديک به اندازه واقعي شان. در همين لحظه هواپيما تکان شديدي خورد ودوباره اوج گرفت. آنها که ايستاده بودند تا از پنجره بيرون را ببينند، به طرف ديگر پرت شدند.

جوان برخاست، هواپيما دوباره تعادلش را به دست آورد واو چشمهايش را ماليد وبعد وبا هر ده انگشت موهاي کوتاهش را شانه کرد ودر همان حال، با حرکت دست وصورت از کنار دستي اش پرسيد چه خبر شده است؟

کسي درست نمي دانست. يک نفر به بيرون اشاره کرد وچيزي گفت. کلمه هايش در صداي هواپيما بلعيده شد. جوان برخاست، بيرون را نگاه کرد وآدمهايي را ديد که پشت ساختمانها، درختها وماشينها پنهان مي شدند، به سرعت مي دويدند وبه زمين مي افتادند. عده اي لباس نظامي پوشيده بودند وبقيه لباس کردي تنشان بود. اسلحه ها خيلي مشخص نبود، صداي تيراندازي هم. اما مطمئن شد که فرودگاه امن است.

هواپيما حالا اوج گرفته بود وهمان جا مي چرخيد. واضح بود سوخت کافي براي دور شدن ندارد و اين هما را نگران کرده بود. هواپيما از فرودگاه گذشت وروي سنندج دور زد اما شهر در محاصره کوهها بود وجاده صاف ومناسبي براي فرود ديده نمي شد. وقتي هواپيما دوباره به آسمان فرودگاه برگشت، اطراف باند خلوت بود. به نظر مي رسيد مدافعان، دشمن را از آنجا رانده اند.

هواپيما به سرعت پايين آمد، چنان که آنها احساس کردند رو به بالا کشيده مي شوند وچيزي نمانده تا به سقف برخورد کنند. بالاخره چرخهاي هواپيما باز شد وبا ضربه اي شديد روي باند نشست . همه به سرعت آماده شدند وجلوي در خروجي صف بستند. هواپيما طول باند را طي کرد ودرست مقابل ساختمان ايستاد. به محض باز شدن در که رو به پايين باز مي شد وپلکان هم بود، همه هجوم بردند. چند نفر داد زدند:«يکي يکي ، هل ندهيد» وبا عجله ديگران را در يک صف مرتب کردند.

با خاموش شدن موتور صداي تيراندازي به وضوح شنيده شد. دو نفر از پلکان رفتند، اولي درست روي پله آخر تير خورد ومعلوم نبود از کجا. دومي به سرعت بالا آمد وخود را ميان جمع انداخت.

«خطرناک است. همين جا بمانيد»

کنار باند فرود، پاي ديوار ساختمان آجري ، کسي با لباس سربازي با صورت به زمين افتاده بود و آسفالت کنار سروسينه اش سرخ و خيس بود . خلبان آمد وبا حرکت شديد دستها و با صداي خفه اي که انگار مي ترسيد مردهاي مسلح بيرون بشوند، گفت : «پياده شويد، ماندن در اينجا خيلي خطرناک است . ممکن است هواپيما را هدف بگيرند، همه مان مي رويم روي هوا.»

جوان که حالا داشت از پنجره با دقت واحتياط بيرون را نگاه مي کرد ،گفت: «اول بگذار بفهميم چه خبر است .»

بعد به سمت ديگر هواپيما رفت ودوباره به بيرون چشم دوخت .از پشت يک ماشين سرخ رنگ آتش نشاني به سويشان شليک مي شد وارتشي ها حالا پشت دو نفر برنظامي سمت غرب محوطه موضع گرفته بودند.جوان رو به جمع برگشت وبا صدايي که همه را ساکت کرد ،فريادزد:«از ساختمان روبه رو شليک مي کنند ،بالاي پشت بام هستند،شش هفت نفر يا بيشتر،درست نديدم .پشت دو پنجره سمت راست مقابل ما سنگر گرفته اند،پشت ماشين آتش نشاني هم.تقريبا محاصره شده ايم ،به جز سمت غرب که خودي هايند.»

کسي ازميان جمع ،چنان که چاره بخواهد ،گفت :«خوب؟»

مردي حدود سي ساله با اندام نه چندان درشت اما ورزيده گفت:«خوب که خوب ،فاتحه خودمان را مي خوانيم و راست مي رويم توي شکمشان !»

جوان گفت: «يکي بامن بيايد ،بقيه زير خط آتش ما بپرند پايين وپشت نزديکترين ماشين به ساختمان موضع بگيرند،پشت همان تويوتاي آبي .»

بعد روبه مرد کردو گفت:«شما با من بيا.»

مرد پلکهايش را خواباند وسرش راکمي خم کرد که،قبول . جواب گفت : «من ساختمان را دارم، شما حواست به آنجا باشد که از پشت تير نخورديم »

با دست محوطه ميان ساختمان و باند فرود وماشين آتش نشاني را نشان داد وبدون آنکه منتظر جواب مرد شود،به سوي پلکان رفت.اسلحه را از ضامن خارج کرد وروي رگبار گذاشت و به سرعت بيرون زد. اسلحه را به سينه چسباند،در خود گرد شد و از آن سوي پلکان که نرده نداشت، پايين پريد، شانه اش که به زمين رسيد، بازشد، غلتيد و پشت پلکان موضع گرفت و به سوي پنجره که نزديکترين هدف بود ، شليک کرد.صداي فرو ريختن شيشه هايي که هنوز نشکسته بودند، در محوطه پيچيد. دوباره شليک کرد. مرد همراهش نيز بعد از او پريد. هر دو زير شکم هواپيما پشت به پشت هم به دو سو شليک مي کردند. گلوله ها از رو به رو نيز بي وقفه مي باريد، به بدنه هواپيما مي نشست يا در برخورد با فلز پله ها کمانه مي کرد.زير خط آتش آنها، نيروهاي ديگر يکي يکي از پله ها مي پريدند. تنها اسلحه وخشاب با خود داشتند. آخرين نفر که پريد، ميان زمين وهوا تير خورد، فرياد کوتاهي کشيد وافتاد.

از بالاي ساختمان کسي با لباس ودستار کردي برخاست. جوان، موشک آرپي جي را بر شانه اش ديد ودلش فرو ريخت. قبل از آنکه بتواند عکس العملي نشان دهد، موشک شليک شد وجوان براي لحظه اي چشمهايش را بست واحساس کرد آتش گرفته است. گلوله در هوا منفجر شد، درست بالاي هواپيما.

جوان رو به ديگران که حالا زير شکم هواپيما بودند وسعي داشتند با شدت آتش، دشمن رااز ساختمان بيرون برانند وفرياد زد: «پراکنده شويد، پشت ماشينها سنگر بگيريد. آرپي جي دارند.»

بادست نزديکترين شان را هل داد وبه دنبال مرد آرپي جب زن چشم چرخاند، نبود. اما بوي خطر را احساس مي کرد. مردي که با جوان پايين پريده بود، با فرياد گفت: «من مي روم سمت ماشين، هوايتان رااز پشت دارم.»

خيز برداشت واز زير شکم هواپيما، خميده به سوي ماشين آتش نشاني دويد. بارش گلوله چنان بود که نمي شد به ساختمان نزديک شد. چند نفر پشت تو يوتاي آبي رنگ سنگر گرفته بودند وسعي مي کردند تير باري را پشت پنجره سمت چپ کمين کرده بود، خاموش کنند.

جوان بار ديگر آرپي جي زن را پشت پنجره ديد. دندانهايش را فشرد وتمام گلوله ها را به سوي او شليک کرد. وقتي قاب پنجره از حضور مرد خالي شد، نفسي از سر آسودگي کشيد. سينه خيز تا نزديک پلکان رفت واسلحه اي را ازکنار جسدي که همان جا افتاده بود، برداشت وبه سينه چسباند. به سوي تويوتاي آبي غلتيد. آنها که تنگ هم نشسته بودند، جمع تر شدند واو پشت لاستيک جلو جا گرفت ونفس زنان پرسيد:« نارنجک نداريد؟»

هيچ کس نداشت. همه با سلاحهاي سبکي که از سپاه اصفهان گرفته بودند، اعزام شده بودند. جوان رو به آنها گفت:« بايد خودمان را به ساختمان برسانيم، چاره اي نيست. تعدادشان نبايد از ما زيادتر باشد.»

با دست به آنها که هنوز زير شکم هواپيما بودند، علامت داد تا با پوشش آتش، گروهش را حمايت کنند. در همين لحظه، کسي از کنارش گفت:«آنجا را …»

جوان سرش را چرخاند وبه سويي نگاه کرد که او با انگشت نشان مي داد. ماشين آتش نشاني پرگاز به سوي آنها مي آمد. پشت فرمان مردي نشسته بود که از هواپيما پايين پريد. کنارش کسي بود با لباس نظامي. انفجاري درست کنار ماشين ، زمين را لرزاند وتکه هاي آسفالت را به هوا برد. ماشين به راست وچپ کشيده شد ودوباره تعادلش را به دست آورد. جوان به سرعت به سوي ساختمان برگشت وبا چشم همه جا را در پي آرپي جي زن کاويد. مرد روي پشت بام بود وداشت موشک تازه رادر اسلحه اش جامي داد. جوان نشانه گرفت وگلوله هايش را به سوي او شليک کرد، دستهاي مرد چنان که ضربه اي سنگين به سينه اش خورده باشد، گشوده شد وآرپي جي از دستش افتاد وبا صداي خشکي به زمين خورد واو نيز در پي اسلحه اش به پايين پرت شد وبي حرکت روي زمين افتاد. ماشين با صداي شديد کشيده شدن لاستيک ها بر آسفالت، کنار آنها ترمز کرد. جوان رو به همراهانش داد زد: « سوار شويد.»

دو در عقب ماشين گشوده شد. چند بار سرباز دستشان را دراز کردند تا آنها را در بالا رفتن کمک کنند. جوان روي رکاب پريد وبا يک دست سقف ماشين را چسبيد وبا دست ديگر اسلحه اش را، لوله اش به سوي ساختمان بود.

ماشين حرکت کرد، با سرعت از سه پله کوتاه جلوي ساختمان بالا رفت واز سکوي پهن مقابل سالن گذشت. جوان دستش رابا اسلحه جلوي صورت گرفت وسرش را خم کرد. دربزرگ آهني که شيشه هايش ريخته بود، در برخورد با پوزه پهن ماشين آتش نشاني گشوده شد وبا لوله هاي شکسته افتاد. حالا آنها وسط سالن بودند. وقتي از ماشين بيرون پريدند، ده دوازده نفر، شليک کنان از در ديگر سالن با عجله بيرون مي رفتند وصداي تيراندازي در سالن بزرگ انعکاسي کر کننده داشت.

مرد ميان سالي که شلواري کردي به پا داشت وپيراهن ساده، روي لبه پنجره خم شده بود وباريکه خون از دهانش قطره قطره روي آجرها مي ريخت. تيربار داغش هنوز کنار پاروي زمين افتاده بود. شدت آتش کم شده بود.

جوان در جستجوي راه پله، به اطراف نگاه مي کرد که در زاويه شرقي سالن، ماپيچ بالا رفته بود. دويد واز پله ها بالا رفت. کسي نبود، تنها دو نفر کنار ديوارک کوتاه لبه بام افتاده بودند. برگشت که پايين بيايد، ناله اي او را بر جاي نگه داشت. چرخيد وبه سوي آن دو نفر رفت. يک نفر زنده بود، با زخمي گشوده در شکم وچند گلوله درکتف. نشست ودستهايش را زير زانو وسر زخمي سراند وبه سختي از جا بلند شد. مرد درشت بود و چهره اش، که آفتاب سوخته بود، حالا از درد خاکستري مي زد واز ميان پلکهاي مرطوب ونيم بازش اورا نگاه مي کرد. از ميان لبهاي خشکش که از درد جمع شده بود، صداي نفير مانند نفسهايش بريده بريده به گوش مي رسيد. جوان او را از پله ها پايين برد.

ارتشي ها ونيروهاي تازه رسيده درسالن به اين سو آن سو مي رفتند. چند نفر، زخمي ها را به سوي تويوتايي که بيرون پارک شده بود، مي بردند وتعدادي جنازه ها را رديف هم کنار ديواري که از آفتاب دورتر بود، مي چيدند.

دو نفر به سويش آمدند وزخمي رااز روي دستهاي خسته اش برداشتند. ازدر پشتي سالن بيرون را نگاه کرد. دو ماشين ، پشت سر هم به سرعت از فرودگاه دور مي شدند وپشت سرشان انبوهي از گرد وغبار برجا مي گذاشتند. لبهاي خشک جوان به لبخندي خسته گشوده شد. کناره لبها ترک خورد ويک قطره خون شفاف سرخ رنگ بيرون زد. سنگيني دستي را روي شانه اش احساس کرد. برگشت. خلبان بود؛ کنار افسري که بيسيم روشن دردستهايش خرخر مي کرد وبه او لبخند مي زد.

خلبان باز به شانه او زد، چنان که بخواهد خاک رااز لباسش بتکاند وبا لبخندي پر از تحسين ورضايت گفت: « دست مريزاد.»

افسر که ميان سال بود ورد عرق از شقيقه تا چانه اش کشيده شده بود، گفت: «خوش آمديد، شما مسؤول گروه هستيد؟»

جوان با لبخندي خجول جواب داد:« اين جور مي شود گفت!»

خلبان با چشمهايي که پر تز درستي بود، گفت:« اميدوارم دوباره ببينمتان آقاي … »

جوان جواب گفت:« خرازي، حسين خرازي.»


 

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 23:9 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

سردار شهید حسین خرازی

سردار سرلشگر پاسدار شهید حسین خرازی
فرمانده لشگر ۱۴ امام حسین ع
 
سردار سپاه اسلم شهید حسین خرازی
زندگي نامه اي کوتاه از شهيد

روز جمعه ماه محرم سال 1336 در يكي از محله‌هاي مستضعف نشين اصفهان به نام «كوي كلم» خانواده با ايمان خرازي مفتخر به قدوم سربازي از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زينت بخش دوران كودكي او بود و در همان ايام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس ديني راه يافت و به تحصيل علوم در مدرسه‌اي كه معلمان آنجا افرادي متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكاليف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سيد» رفته با صداي پرطنينش اذان و تكبير مي‌گفت.

حسين در دوران فراگيري دانش كلاسيك لحظه‌اي از آموزش مسايل ديني غافل نبوده و در آغاز دوران نوجواني گرايش زيادي به مطالعه خبرها و كتب اسلامي‌ و انقلابي داشت و به تدريج با امور سياسي نيز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي براي طي دوران سربازي به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع مذهبي مبادرت ورزيد. در آن دوره او را براي عمليات سركوب‌گرانه ظفار به عمان فرستادند ولي او از اين سفر به معصيت ياد كرد و حتي نمازش را تمام مي‌خواند. از همان روزهاي اول انقلاب در كميته دفاع شهري مسئوليت پذيرفت و براي مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان قامت به لباس پاسداري آراست و لحظه‌اي آرام نگرفت. يك سال صادقانه در اين مناطق خدمت كرد و مأموريتهاي محوله او را راهي گنبد نمود.

با شروع جنگ تحميلي به تقاضاي خودش راهي خطه جنوب شد و در اولين خط دفاعي مقابل عراقيها در منطقه دارخوين مدت نه ماه، با تجهيزات جنگي و امكانات تداركاتي بسيار كم استقامت كرد و دلاوراني قدرتمند تربيت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازي بستان تيپ امام حسين (ع) را رسميت داد كه بعدها با درخشش او و نيروهايش در رشادتها و جانفشاني‌ها، به لشگر امام حسين (ع) ارتقا يافت. حسين شخصاً به شناسايي مي‌رفت و تدبير فرماندهي‌اش مبني بر اصل غافلگيري و محاصره بود حتي در عمليات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح در عمليات خاكريزش شركت داشت و در تمامي‌ عملياتها پيشقدم بود. حسين قرآن را با صداي بسيار خوب تلاوت مي‌كرد و با مفاهيم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبير نظامي‌، شجاعت كم‌نظيري داشت. معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامي‌ بود و در آموزش نظامي‌ و تربيت نيروهاي كارآمد اهتمام مي‌ورزيد. حساسيت فوق‌العاده و دقت زيادي در مصرف بيت‌المال و اجراي دستورات الهي داشت.

از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ايام مرخصي كاملش هنگام زيارت خانه خدا بود. (شهريور ماه سال 1365) در ساير موارد هر سال يكبار به مرخصي مي‌آمد و پس از ديدار با خانواده شهدا و معلولين، با ياران باوفايش در گلستان شهدا به خلوت مي‌نشست و در اسرع وقت به جبهه باز مي‌گشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش ميهمان پيكر او شد و در عمليات خيبر دست راستش را به خدا هديه كرد. اما او با آنكه يك دست نداشت براي تامين و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مي‌نمود. در عمليات كربلاي 5 زماني كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسين خود پيگير اين امر گرديد و انفجار خمپاره‌اي اين سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهيد لشگر امام حسين (ع) پيوند داد و روح عاشورايي او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در ميان ياران بسيجي‌اش ميهمان خاك شد


 

نوشته شده توسط سعید در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 22:7 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

پیام شهید

    یاد خدا را فراموش نکنید.

     مرتب بسم الله بگویید .

   با یاد و ذکر خدا و عمل برای

    رضای خدا خیلی از مسائل

حل می شود

سردار اسلام شهید حاج ابراهیم همت

فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله

 

         


 

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 11:3 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

    زندگی‌نامه‌سردار سرلشگر پاسدار شهید محمد علی جهان آرا

                 فرمانده ی  بی نظیر سپاه خرمشهر

                   

شهید محمدعلی جهان‌آرا در سال 1333 در خرمشهر متولد شد. شهری زیبا با مردمی خون‌گرم و دوست داشتنی كه خاطره دلاوری‌هایشان برای همیشه در تاریخ كشور باقی خواهد ماند. نوجوان بود، حدودا سیزده ساله كه پایش به فعالیت‌های دینی در مساجد و هیأتهای مذهبی باز شد. به مسجد می‌رفت، در كلاس‌های آموزش و تفسیر قرآن شركت می‌كرد و عضو ثابت جلسات هفتگی هیأتهای مذهبی بود. در تمام این كارها برادر بزرگش  «علی» مشوق و راهنمایش بود. یك سال بعد برادرش او را با یك گروه مبارز مخفی به نام «حزب‌الله خرمشهر» آشنا كرد و محمد بی‌درنگ وارد آن شد. دو سال بعد یعنی در 1351 گروه حزب‌الله توسط عوامل ساواك شناسایی شد و تمام اعضایش از جمله محمد دستگیر و زندانی شدند. محمد به همراه دیگر اعضای گروه در دادگاه نظامی محاكمه شد و به خاطر سن كمش او را به یك سال زندان محكوم كردند. سال بعد وقتی كه از زندان آزاد شد از او تعهد گرفتند و تهدیدش كردند كه اگر بار دیگر وارد فعالیتهای سیاسی شود به شدت با او برخورد خواهند كرد. اما این تعهد و این تهدید نتیجه‌ای جز مخفی شدن فعالیت سیاسی او نداشت.

در سال 1354 محمد دیپلمش را گرفت، در كنكور دانشگاه قبول شد و برای ادامه تحصیل راهی مدرسه عالی بازرگانی تبریز شد. در دانشگاه فعالیت‌های سیاسی او همچنان ادامه داشت. او به همراه دوستانش انجمن اسلامی مدرسه عالی بازرگانی را پایه‌گذاری كرد. اعلامیه‌های انقلابی و جزوه‌ها و بیانیه‌های ضدرژیم توسط این انجمن اسلامی میان دانشجویان توزیع می‌شد.

در سال 1355 محمد به عضویت گروه «منصورون» كه یك گروه مذهبی معتقد به مبارزه مسلحانه بود، پیوست. از جمله فعالیت‌هایش در این گروه حمل مقداری اسلحه از تهران به اهواز در سال 1356 بود كه علیرغم باخبر شدن ساواك از این كار آن را با زیركی و مهارت انجام داد و نگذاشت كه اسلحه‌ها به دست مامورین ساواك بیفتد.

از آن پس محمد فعالیت‌های انقلابی خود را چه در زمینه مبارزه مسلحانه و چه در زمینه فعالیت‌های تبلیغی و آگاه كنند گسترش داد. شهر به شهر می‌رفت و با انقلابیون ارتباط برقرار می‌كرد. گاهی در اهواز بود، گاهی در تهران، گاهی در كاشان بود و گاهی در قم. همزمان با اوج‌گیری فعالیت او برادرش علی در درگیری با نیروهای ساواك به شهادت رسید. این اتفاق او را در ادامه مسیری كه در پیش گرفته بود مصمم‌تر می‌كرد.

وقتی كه تظاهرات مردمی علیه رژیم شاه در روزهای بهار و تابستان 1357 بالا گرفت محمد نیز به همراه دوستانش با فعالیت‌های چریكی و مسلحانه به حركت مردم یاری می‌رساند. در یكی از روزهای پاییز سال 57 هنگامی كه نیروهای نظامی به سمت مردم تظاهر كننده اهواز تیراندازی می‌كردند،‌محمد و دوستانش وارد عمل شدند و طی یك درگیری سنگین نیروهای نظامی را مجبور به عقب‌نشینی و فرار كردند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی محمد پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر برگشت. او و دوستانش در خرمشهر گروهی تشكیل دادند به نام كانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر. هدف این كانون حراست از نظام نوپای انقلابی در برابر حملاتی بود كه از طرف بازماندگان رژیم و یا طرفداران تجزیه خوزستان به آن می‌شد.

در سال 1358 محمد ازدواج كرد. همسر او خانم صغرا اكبرنژاد است كه سال‌ها علیه رژیم شاه جنگیده و در زندان با خاله محمد آشنا شده بود. خاله محمد زمینه آشنایی این دو را فراهم كرد. آنها مدتها با یكدیگر مراوده و همكاری انقلابی داشتند و سرانجام در سال 58 محمد به دختر جوان همرزمش پیشنهاد ازدواج داد و او پذیرفت. ازدواجشان چون دیگر همردیفان آنها در نهایت سادگی برگزار شد. و آنها زندگی صمیمانه‌ای را آغاز كردند. آن روزها محمد سخت درگیر مسؤولیت‌هایی بود كه بعد از انقلاب بر شانه‌اش گذاشته شده بود. او فرماندهی سپاه خرمشهر را بر عهده گرفت و همزمان جهاد سازندگی خرمشهر را نیز پایه‌گذاری كرد. علاقه او به عمران و آبادانی و نجات مردم خرمشهر از محرومیت به حدی بود كه در سپاه هم یك «واحد عمرانی» راه‌اندازی كرد.

مدتی بعد جنگ چون مهمانی ناخوانده از راه رسید و رنگی دیگر به همه چیز داد. نیروهای ارتش عراق در تجاوزی همه جانبه خرمشهر را به محاصره درآوردند. جهان‌آرا و نیروهای سپاه دوش به دوش سایر مردم خرمشهر دلیرانه از شهر دفاع كردند و دشمنی را كه رویای فتح بیست و چهار ساعته خوزستان در سر داشت 45 روز پشت دروازه‌های شهر نگاه داشتند. اما این گروه جان بر كف بی‌سلاح از هیچ سو تقویت نمی‌شد. تماسهای مكرر جهان‌آرا با جانشین فرمانده كل قوا(بنی‌صدر) برای گرفتن كمك به جایی نرسید. انتظار برای رسیدن قوای كمكی از دقیقه و ساعت گذشت و به روز و هفته رسید. مدافعین خرمشهر یك به یك بر خاك افتادند و سرانجام دشمن از روی انبوه جنازه‌ها گذشت و شهر را به تصرف درآورد. جهان‌آرا و قلیلی از یارانش كه عقب كشیده بودند خود را برای نبردی مجدد آماده می‌كردند.

عزل بنی‌صدر از فرماندهی كل قوا جان تازه‌ای به جبهه‌ها داد. نیروهای سپاه، ارتش و بسیج یك دل و متحد شدند و به دشمن یورش آوردند. اولین گام آنها شكستن محاصره آبادان بود كه چون خرمشهر در آستانه سقوط قرار داشت. این پیروزی بزرگ روحیه نیروهای خودی را به شدت تقویت كرد. و امید بیرون راندن دشمن از خانه را در دل‌ها نشاند. و این در مهرماه سال 1360 روی داد.

به دنبال این پیروزی بزرگ در روز هفتم مهر محمد جهان‌آرا و تعداد دیگری از فرماندهان ارتش و سپاه راهی تهران شدند تا گزارش عملكرد شجاعانه نیروهای خود را به امام خمینی (ره) رهبر انقلاب تقدیم كنند.

در میانه راه هواپیمای حامل آنها دچار نقص فنی شد و سقوط كرد. با سقوط هواپیما، جهان‌آرا و دیگر مسافران هواپیما به شهادت رسیدند و روحشان كه میل جهان خاكی نداشت دوباره راه آسمان را پیش گرفت.


 

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 0:20 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

بخش دفاع مقدس

زندگينامه سردار سرلشگر پاسدار شهید محمد بروجردی

فرمانده ی دلاور قرارگاه حمزه سید الشهدا (ع)

سردار شهید محمد بروجردی

در سال 1333 ه.ش، در روستايي از توابع شهرستان بروجرد كودكي چشم به جهان گشود كه دست تقدير الهي زيباترين سرنوشتها را براي او رقم زده بود؛ اگر چه اين سرنوشت به آلام دنيايي آغشته بود و او در ابتداي عمر و در شش سالگي پدرش را از دست داد. پس از مرگ پدر به ناچار با مادر، خواهران و برادرانش به تهران آمدند و در يكي از محلات جنوب شهر، خانه اي را اجاره كردند و در آن سكني گزيدند تا در كنار خانواده هاي مستضعف و كم درآمدي چون خود، روزگار بگذرانند.

محمد كوچك نيز از همان دوران براي گذران زندگي مشغول به كار شد و همزمان، تحصيلات دوران ابتدايي را نيز به پايان رساند. مدر زحمت كش او، با پنج فرزند، در خانه اي قديمي و پر از مستأجر در خيابان مولوي تهران اتاقي اجاره كرده بود و همة اعضاي خانواده براي زيستن، و آن هم درست زيستن، كار مي كردند؛ خواهرها و مادر در منزل و برادرها در مغازه اي واقع در پيچ شميران.

محمد دوران سخت كودكي را پشت سر گذاشت و دوران نوجواني و جواني را آغاز كرد. در اين مدت با همة رنجها ايستادگي كرد و درس و مدرسه را رها نكرد و همچنان در كنار كار، تحصيل خود را نيز ادامه مي داد.

همزمان با آغاز دوره جواني، با روحانيت مبارز آشنا شد و در محضر پر بركت ايشان، مباني تفكرات اسلام ناب محمدي را فرا گرفت و اين اولين گامهاي او در راهي روشن بود كه به روشنايي بي پايان حقيقت ختم مي شد. با اين آشنايي و شناخت، فصلي نو در زندگي او گشوده شد.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 10:44 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

فتح و شکست-بخش دفاع مقدس

اين جايي که متصرف شديم همه اينها فراهم بشود، تمام اينها براي آزمايش ماست و اين بنده اي که آماده شده تا آزمايش بدهد و جلو برود کمي سستي و وقفه در شما نبايد باشد تا پيروزي نهايي که خدا لطف کند، برسيم. شرط مهم و اساسي روحيه شهادت طلب و حسين گونه داشته باشيم و اين روحيه حسين گونه و شهادت طلب، مانند امام حسين که خودشان تا آخر زمان در جنگ بود ما هم تا آخرين نفس در جبهه ها باشيم .يعني امام حسين فرزند بزرگ خودش ، خويشان نزديک ، جوانانش ، فرزند شش ماهه که يکايک هم در جنگ شهيد شدند و آن چنان جبهه مسلمين نوراني تر مي شد تا زماني که پروردگار فرمود که اينها بهترين بنده هاي من بودند و از نظر نمره با بهترين نمره از امتحان بيرون آمدند و به ملائکه خود فرمود . ميکائيل ،   اين پيروزي را نصيب اينان کنيد . آنها هم نشان دادند که لياقت اين پيروزي را داشتند . برادران بزرگوار و عزيزم توجه داشته باشيد به اين مطلب که شرط اساسي، روحيه جنگيدن پيدا کردن و پذيرا بودن مشکلات و حضور در جبهه با حداقل نيرو در مقابل حداکثر نيروهاي عراقي و امکانات به اين يقين پيدا کنيم نصر من الله   قدرت ما زماني بر قدرت کفار زياد مي شود که قدرت الهي با ما همراه شود . اين شرط اساسي است که هرکه مي گويد کربلا بايد مانند سرور کربلا باشد تا اين که بتواند پيروز شود. بنده اين چيزهايي را که از شهدا و مجروحان ديدم به اين نتيجه رسيده ام و پس با خود مي گوييم چرا اين دژها باز نمي شود. چرا جنگ طولاني مي شود  

سردار سرلشگر پاسدار شهید مهدی باکری

فرمانده ی دلیر لشگر 31 عاشورا

 

 


 

نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 23:54 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

بخش دفاع مقدس

متن مصاحبه با سردار سرلشگر پاسدار شهید مهدی باکری

فرمانده ی دلیر لشگر 31 عاشورا

در شهرستان در خدمت برادرمون مهدي باکري فرمانده لشگر عاشورا هستيم واز ايشان خواهش مي کنيم هدف از شرکت در مراسم تشييع پيکر پاک شهيدان را براي بينندگان عزيزمان توضيح دهند .

ـ بسم الله الرحمن الرحيم

در رابطه با شرکت در مجلس ترحيم شهداي عمليات والفجر چهار به اين شهر آمده ايم .

سئوال : آقاي باکري خواهش مي کنم در رابطه با عمليات پيروزمندانه والفجر چهار توضيح بفرماييد .

- و من نصر الا باذن الله

عمليات والفجر چهار که در منطقه بانه و مريوان صورت گرفت، علاوه بر اين که هدفش انهدام دشمن و گشودن جبهه جديدي براي جنگ با عراق بود، از يک بعد هم براي بستن راههاي تدارکاتي ضد انقلاب و تأمين مرزها بود، که تا حالا به آن صورت نيروي منسجمي از جمهوري اسلامي مستقر نبود و به قوت خدا از عملياتي که از سردشت تا مريوان صورت گرفت........


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 18:7 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

بخش دفاع مقدس

متن سخنراني سردار سرلشگر پاسدار شهید حاج محمد ابراهیم همت

فرمانده ی پر آوازه ی لشگر 27 محمد رسول الله

براي بسيجيان دريادل قبل از شروع عمليات پيروزمند والفجر


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 17:56 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

نداي پنهان

يکي از سرداران بزرگ جنگ، حاج عباس وراميني بود که او را در فتح‌المبين شناختم. با يک اکيپ از سپاه پاسداران به جبهه اعزام شده بود و در اين عمليات فرماندهي گردان حبيب‌بن‌مظاهر را به عهده داشت. در عمليات والفجر چهار گفت: «مي‌خواهم به عمليات بروم.»

گفتيم: «درست است که خيلي کار داري ولي مسؤوليت ستاد سنگين است»

مي‌گفت: «آرزويي در دل من نهفته است. نگذاريد اين آرزو بميرد. بگذار بروم»

يک ساعتي داخل اتاقش بودم. با او صحبت کردم که مملکت به تو نياز دارد، تو از نيروهاي کادر و يک سرمايه هستي که براي انقلاب ساخته شده‌اي، بايد بيشتر مسؤوليت بپذيري. گفت: «همه اينها را گفتيد، اما من مي‌خواهم بروم. به من الهام شده که بايد اين‌بار به عمليات بروم.»

به او تکليف کردم که نبايد بروي، ولي براي اين‌که دلش نشکند، او را گذاشتم کنار معاون لشکر و گفتم: «برو روي ارتفاع 1866 نيروهاي بسيجي را هدايت کن و خودت در سنگر فرماندهي بمان.»

دلش شاد شد. مي‌خواست پر در بياورد. توي راه به معاون لشکرگفته بود که من چه‌قدر و به چه کساني بدهکارم. وصيت کرده بود، در حالي که مي‌دانست وارد عمليات نمي‌شود.

مي‌رود توي خط. نزديک ساعت شش مي‌شود. نيروها از نقطه رهايي حرکت مي‌کنند. مي‌گفتند مي‌رفت کنار بسيجي‌ها، آنها را مي‌بوسيد و مي‌گفت: «التماس دعا دارم. افتخار حضور در کنار شما نصيبم نشد، فقط التماس دعا دارم» و مدام گريه مي‌کرد.

بعد از رهايي نيروها، مي‌رود داخل سنگر مي‌نشيند. به محض اين ‌که نيروها نزديک محل عمليات مي‌شوند، نيم ساعت مانده به شروع عمليات، به ديده‌بان مي‌گويد: «الآن دشمن شروع مي‌کند به آتش ريختن روي نيروها. بلندشو برويم بيرون سنگر تا آتش روي سرشان بريزيم.»

دست ديده‌بان را مي‌گيرد و از سنگر بيرون مي‌آيند و مي‌روند نوک قله. مي‌گويدکه «آن قله را بزن. الآن بسيجي‌ها نزديک آن هستند.»

شروع به آتش ريختن مي‌کنند که يک خمپاره شصت، که انگار مأمور آن قسمت ارتفاع شده بود، مي‌آيد و مي‌خورد نزديک آنها. يک ترکش به پيشاني مبارک اين قهرمان بزرگ اسلام مي‌خورد و چند لحظه‌اي بيشتر به شهادتش نمانده بود که يا مهدي(عج) يا مهدي (عج) مي‌گويد و وقتي او را به اورژانس رساندند که تمام کرده بود.

ما روسياه بوديم که تا کنون در جبهه‌ها زنده مانده‌ايم. او انتخاب شده بود براي آن شب و آثار شهادت در سيماي ملکوتي او هويدا بود.

چند روز قبل از شهادتش، آمد و گفت: «به من 24 ساعت اجازه بدهيد که بروم اسلام‌آباد از خانواده‌ام خداحافظي کنم.»

تا آن موقع سابقه نداشت که قبل از عمليات چنين درخواستي بکند. گفت: «حتماً بايد سري به ميثم بزنم و بيايم.»

ميثم، پدرش را دوست داشت. سه سال داشت و عجيب به پدرش عشق مي‌ورزيد. شبي که حاج عباس شهيد شد، ميثم تا صبح گريه مي‌کند و سراغ پدر را مي‌گيرد.

رفت و به سرعت برگشت. گفتم: «چه شده؟ لااقل يک روز مي‌ماندي. عمليات که نبود، اگر هم از عمليات عقب مي‌افتادي، تلفن مي‌زدي.»

گفت: «دلم شور مي‌زد. يکي دايم به من مي‌گفت بلند شو برو. نتوانستم بايستم، خداحافظي کردم و آمدم»

شهيد سردار سرلشگر پاسدارحاج محمدابراهيم همت

فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله


 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 23:52 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

خبر

در عمليات والفجر سه، به قرارگاه نجف رفتيم. حدود يک ربع بود نشسته بوديم که ديديم تلفن زنگ زد. يکي از برادران گوشي را برداشت و گفت از دفتر امام است.

برادر ديگري گوشي را گرفت و صحبت کرد. کنجکاو شديم ببينيم چه خبر است. وقتي پرسيدم، گفتند: «در طول عمليات، ساعت به ساعت از دفتر امام زنگ مي‌زنند و اخبار را مي‌پرسند. نصف شب، روز و خلاصه در تمام لحظات امام مي‌خواهند از حرکات رزمندگان باخبر شوند.»

وقتي اين مسأله را به چشم خود ديديم، حالت عجيبي به ما دست داد. گفتيم: خدايا! نکند که ما لياقت رهبري امام را نداشته باشيم. نکند که در ما سستي و تزلزلي به وجود آمده است که امام اين ‌قدر دلش شور مي‌زند و نسبت به جبهه حساس شده. وقتي دوباره پرسيدم، گفتند: «امام به جنگ حساس شده‌اند. مي‌خواهند که در جريان مسايل قرار بگيرند و از اخبار جنگ اطلاع داشته باشند, به همين خاطر مدام از تهران تماس مي‌گيرند»

شهيد سردار سرلشگر پاسدارحاج محمدابراهيم همت

فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله


 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 23:35 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

حمله شمشير

 

   در تاريخ دوازدهم تيرماه 1360، چند روز پس از شهادت هفتاد و دو تن، براي اولين بار در غرب کشور، عمليات «شمشير» را شروع کرديم؛ در يک شب ظلماني، در ارتفاع دو هزار و دويست متري، آن هم در حالي‌که تمام منطقه مين ‌گذاري شده بود.

شب قبل از حمله در مسجد نودشه براي آخرين بار براي برادران پاسدار اعزامي از خمين، اراک و ساير افراد صحبت کردم. عزيزان ما تا ساعت دو نيمه شب عزاداري کردند و گريه و تضرع و التماس به درگاه خدا داشتند.

آن شب، يکي از برادران اهل خمين خواب حضرت امام(ره) را مي‌بيند. امام(ره) پشت شانه او زده و فرموده بود: «چرا معطل هستيد؟ حرکت کنيد، حضرت مهدي(عج) با شماست»

صبح با پخش اين خبر، حالت عجيبي به بچه‌ها دست داده بود. همه مي‌گفتند ما مي‌خواهيم همين الآن عمليات را انجام بدهيم. هرچه گفتم دشمن در بالاي ارتفاعات است، شما چه‌طور مي‌خواهيد از ميدان مين رد بشويد، گفتند: «نه، به ما گفته‌اند حضرت مهدي(عج) با ماست.»

به هر صورتي که بود، برادران را راضي کرديم. عمليات در نيمه‌هاي شب شروع شد و در ساعت هفت صبح، نيروها به نزديک سنگرهاي دشمن رسيدند. به محض روشن شدن هوا، عمليات شروع شد. طولي نکشيد که به خواست خدا، در ساعت ده صبح، تمامي ارتفاعات مورد نظر سقوط کرد.

برادران ما با صداي الله‌اکبر، آن‌چنان وحشتي در دل دشمن ايجاد کرده بودند که نزديک به دويست نفر از مزدوران بعثي يک‌جا اسير شدند.

به يکي از افسران عراقي گفتم: «فکر کرديد که ما با چه مقدار نيرو به شما حمله کرديم؟»

گفت: «دو گردان»!

گفتم: «نه، خيلي کمتر بود  »    

تعداد نيروهاي حمله‌کننده را گفتم. گفت: «مرا مسخره مي‌کنيد!»

وقتي برايش قسم خورديم و باورش شد، گريه‌اش گرفت. گفت: «وقتي شما حمله کرديد، تمامي کوه ها الله‌اکبر مي‌گفتند. اگر ما مي‌دانستيم تعدادتان اين‌قدر کم است، مي‌توانستيم همه شما را اسير کنيم»

اين مصداق آيات قرآن که در هنگام حمله جندالله، نيروي کفر احساس مي‌کند با لشکر عظيمي در جنگ است و بيست مؤمن در مقابل صد نفر دشمن و صد نفر در مقابل هزار نفر دشمن برتري جنگي دارند، در اين عمليات به عينه ثابت شد.

پس از سقوط ارتفاعات و در آن هواي گرم، هنوز به برادرانمان آب نرسانده بوديم که يک تيپ عراقي اقدام به پاتک کرد. خوشبختانه اين تيپ هم شکست خورد و در مجموع، عراق در اين عمليات، چندين نفر کشته به جاي گذاشت که اکثر آنها را برادرانمان به خاک سپردند

 

شهيد سردار سرلشگر پاسدارحاج محمدابراهيم همت

فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله

 


 

نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 23:24 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت

یاد اون روز ها بخیر

دیروز توی شهر ما یادواره ی شهدا بود:

بسمه تعالی

    یاد اون روز ها بخیر.یاد اون روز هایی که همه چیز یک رنگ بود.شاید خیلی از چیز هایی که الان داریم رو نداشتند اما خیلی چیز ها داشتند که ما الان اونا رو نداریم. صبح که از خونه می اومدی بیرون شهدا بهت سلام می کردند.کسی راهش رو عوض نمی کرد تا چشمش توی چشم دیگری نیفته.همه از بزرگ و کوچیک به هم سلام می کردند و آخر احول پرسی از هم التماس دعا می کردند.کسی خودش رو بهتر از اون یکی نمیدونست توی دل هاشون فروتنی موج می زد.

   تلویزیون رو که روشن می کردی بیشتر از دو تا شبکه نبود اما همون دو تا شبکه اینقدر قشنگ بود ، اینقدر بوی خدا می داد که اگه الان بخواهیم صد تا شبکه مثل اونا بسازیم نمی تونیم.آخه توی تلویزیون های اون روز ها همه اش شلمچه رو نشون می داد.صدای مارش عملیات و زمزمه های حماسه توی گوش مردم بود.چشمت که به صفحه اش می خورد یا شهدا رو می دیدی یا امام شهدا .

   وقتی پا توی بیمارستان می ذاشتی بوی خدا رو حس می کردی.وقتی می رفتی اونجا دیگه پذیرشی نبود که بهت بگه اول پول بیار تا بعدا ببینم مشکلت چیه.دکتر ها جوون بودن شاید هم تجربه ی زیادی نداشتند اما قبل از عمل به جای اینکه چک مریض رو نگاه کنند که خدای نکرده تقلبی نباشه ، قرآن می خوندن و وضو می گرفتن بعدش هم می رفتند ترکش ها رو از بدن های پاره پاره ی رزمنده ها در می آوردند.مریض های بخش های دیگه می اومدند تا از جانباز ها عیادت کنند.پرستار ها خسته نمی شدند،هیچ کس نمی گفت شیفت من تموم شده .

   مسجد ها اون روز ها پر بود،مگه میشد که پا بذاری توی مسجد و صدای قرآن نشنوی! هر کس هرچی بلد بود به اون یکی یاد می داد.واسه ی کسی کسر شآن نبود که کوچیک تر از خودش بهش قرآن یا نهج البلاغه یاد بده ،همه اهل دعا و راز ونیاز و قرآن بودند.شب های جمعه دعای کمیل غریب نبود.چشم ها تا روضه ی آقا رو می خوندند پر از اشک میشد.

   پدرای شهدا مادرای شهدا اون روز ها عزیز بودن،هر جا رد می شدند همه جلوی پاشون بلند می شدند.

  آسمون پر از باروت بود.کسی دلش توی شهر آروم نمی شد. همه دلشون شلمچه بود ،فکه بود ، طلائیه و هرو الهویزه بود ... مگه میشد که بچه بسیجی ها رو بیکار توی شهر دید؟ مگه میشد عاشقان روح ا... رو توی خونه نگه داشت؟

  اون موقع ها بهترین لباس ،لباس خاکی بود.نه کت وشلوار های مارک دار که هر جا میری برقش چشم همه رو کور می کنه.اون روز ها نه موبایل بود نه اس ام اس نه چت بود نه ایمیل اما همه ی دل ها با هم بود.همه از هم خبر داشتند.کسی تلفن نداشت اما همسایه ها از هم خبر داشتن.تا اتفاقی میفتاد همه واسه ی کمک می رفتند.

   پنج شنبه ها گلزار شهدا خالی نبود،وقتی می رفتی کنار قبر شهید تنها نبودی ،همه بودند.مثل الان نبود که پدر و مادر شهید تنها برند سر قبر بچشون و فاتحه بخونند.غبار روبی مزار شهدا سالی چند بار نبود هفته ای چند بار بود.اگه کسی چند روز به زیارت شهدا نمی رفت دلش آروم نمی گرفت.

آره اون روز ها خیلی قشنگ بود.خیلی قشنگ تر از دنیای دیجیتالی امروز ما .آخه اون روز ها روز های جنگ بود.

روز های دفاع بود.

والسلام


 

نوشته شده توسط سعید در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 17:28 موضوع بخش دفــــاع مقــــدس | لینک ثابت